تبليغاتX
تنهاتر از سکوت تشنه تر از خورشید

تنهاتر از سکوت تشنه تر از خورشید

دل نوشته های سامان

برخوردهای من با موجودات اونورکی!

 

از وقتی وارد دانشگاه شدم ، مجبورم تو کلاسی درس بخونم که دو برابر هم جنسهای خودم موجودات اونورکی موجود میباشد! ( امیدوارم از به کار بردن کلمه موجود ناراحت نشید! همونطوری که میدونید کلمه موجود برای همه اشیا و انسان و حیوان مورد استفاده قرار می گیرد و هدف من از بکار بردن این کلمه فقط تقلید کورکورانه از وبلاگ سایه پروانه میباشد)

 

میخوام چند تا از برخوردهای خودم و با همون موجودات که باعث شاخ در آوردن من شدن و براتون بنویسم!

         

 

تقلب!

با یکی از همشهریای اونورکی توی ماشین 1 ساعت درباره فواید و مضرات تقلب صحبت کردیم! من هر چقدر از فواید و تاثیرات مثبت تقلب در معدل صحبت کردم خانوم قانع نشدن و لپ کلامشون این بود که تقلب ریسک بزرگی محسوب میشه و به هیچ وجه خودشون را با این کار خطرناک مشغول نمی کنن و هیچ استعدادی هم در این زمینه ندارن! چند روز بعد قبل اینکه امتحان میان ترم فارسی شروع بشه همین خانوم اومد جلو و گفت چقدر خوندی؟ منم با غرور گفتم 30 صفحه از 300 صفحه! بعد از چند ثانیه تامل گفت: پس میخوای چیکار کنی؟ گفتم: هر چی بلد باشم مینویسم بقیشم خدا بزرگه! بعد در عین ناباوری گفت صندلیتون بیارید پیش من شاید تونستم کاری بکنم! منم که هیچ امیدی بهش نداشتم رفتم پیشش نشستم. بعد نیم ساعت خانوم بی نهایت ریلکس یه برگ از کیفش در آورد و جواب تمام سوالهارو (البته تستی بود) نوشت و در یه لحظه از غفلت مراقب نهایت استفاده را برد و برگه رو به من داد و معذرت خواهی هم کرد که جواب تمام سوالات و بلد نبود!!!

 

بی احساس!

از نبود استاد داشتیم نهایت استفاده رو میبردیم که بحث کشید به نوشته های ادبی و تاثیر فراوان احساس در نوشتن! منم که حسابی جوگیر شده بودم با همه احساسم نوشته ی "من در جستجوی خویشتنم "( دو پست قبل) را خوندم! همین که آخرین کلمه را گفتم یکی از موجودات اونورکی گفت که هیچ حسی تو این متن نبود لطفا همین و روی یک کاغذ بنویسد تا احساستم و تو این نوشته دخیل کنم!

بعد از نیم ساعت فشار به مغزشون متن زیر و به من تحویل داد! ولی به نظر من یه کم احساسی هم که توش بود و ازش گرفت! (البته از سبک نوشتش خیلی خوشم اومد!)

 

من در جستجوي خويشم .....من ان برگ زرد خزانم که گاه در دستان سرکش بادم و گاه لاي دفتر خاطرات ياد, گاه باد چنان سرکش و مستانه مرا از خويش جدا ميسازد که حتي قدرت فرياد را هم نمي دهد و من پازلي در هم ميشوم پر ازقطعه هاي ناجورو نا پيوسته و تلاش براي دوباره من شدن ومن شروع به يافتن تمام قطعات خويش ميکنم اوه نگاه کن اين همان منطق پر پيچ و خم من و...... اين بغض نترکيده ام است و.... همه چيز خوب پيش ميرود جز ....پس قلبم چه شد يک قطعه گمشده يک قلب... تصوير ثابت ميکند :اين پسر قلب ندارد. آهاي مراقب باشيد خطر سقوط در فضاي خالي!! اين پسر که فرشته مي ناميدمش قلب ندارد.......کاش بدانم باد آن قطعه گمشده را به کدامين کجا تبعيد کرده !!! نميدانم اين منم که گمشده ام يا تو که پيدا نمي شوي من به جستجوي ات خواهم آمد. پريشان و سرگشته در دشت بي احساس مجنون وار در جستجوي ات هستم خسته ام و تشنه ......تشنه تر از خورشيد !! و تا روزي که پيدا شوي من هم چنان تنها خواهم ماند !تنهاي تنها حتي تنها تر از سکوت!!!!سکوت ، سکوت، مدتهاست سکوت کرده ام مي نشينم مي شنوم مي بينم مي خندم و گاه رود رود مي گريم مي دانم اين سکوت خيال شکستن ندارد اما ميدانم که اگر روزي بشکند من نيز براي هميشه مي شکنم و سکوت من ابدي مي شود

 

جک

چند تا جک پاستوریزه برای گروه اونورکی فرستادم! بعد چند روز چند صد تا جک نیمه اپن از یکیشون دریافت کردم! و بعد چند روز با قیافه سرخ شده تو دانشگاه اومد و بهم گفت اون جکها اشتباهی براتون فرستادم! (آره جون خودت!)

من خودم تو اینکار استادم! ببین داره برا کی نقش بازی می کنه!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/10/10ساعت 12:24  توسط سامان  | 

معدلم الف شد برگشتم!

 

اين روز ها از خودم خيلي فاصله گرفتم ....

از خود خودم ...

اينقدر که گم شدم نمدونم چه طور بر گردم...

داشتم فکر مي کردم ببينم دور و برم تو اين چند هفته که من کور بودم چي گذشته...

من فقط تو خودم و مشکلات بچه گانه ام بودم...

البته بچگي جزئي از وجودمه ولي گاهي بايد بزرگ شد و بيدار(مگه نه مطی؟)

هر چي از درد هاي شخصي خودم بگم حس می کنم بیشتر از بقیه فاصله میگیرم...

 


 

حالا فکرشو بکنید دور و بریات وقتی تو خودتی بهت گیر بدن، یا بعضی سوء تفاهم ها باعث بشه از دستت ناراحت بشن بدون اینکه جرمی داشته باشی ! این اتفاقات کوچیک تو شرایطی که آدم از خودش دور شده بدجوری میرن رو اعصاب! نه؟


 مثلا:

 

چند روز پیش تو راهرو دانشگاه با دوستم قدم میزدیم (بیرون سرد بود) جناب حراست چند متر اون طرفتر بعد از چند ثانیه نگاه معنی دار اومد جلو و گفت: دانشچوی همینجایی؟

من: بله آقای شندی!

جناب: کارتتو نشون بده!

اصلنم فکر نکرد که بابا اینکه فامیلیه من و میدونه پس دانشجوی خودمونه!

 


 

تو حیاط دانشگاه یکی از دخترهای هم کلاسی اومد و گفت: آقای فلانی نمی دونم به خانوم ... چی گفتید ولی بد جور میونه مارو زدید!!! از شما دیگه انتظار نداشتم!

من: .................... خانوم فلانی کیه؟

 

دختره: خداحافظ شما.

 

بعد دو ساعت!

 

خانوم فلانی: ببخشید آقای ... نمیدونم دنیا چرا اشتباهی اومده به تو گفته. من واقعا شرمندم!

 

بعد 2 روز!

دنیا: وای آقای ... خیلی شرمندم که فکر کردم شما بودید!

 

من: خواهش میکنم ولی حالا چرا فکر کردید من بودم؟

 

دنیا: آخه اون روز رفتارتون من و به شک انداخت!

من: کدوم رفتارم؟

 

دنیا: شما چرا اونروز اومدید جلو پیش ما نشستید؟

 

من: ((=((=

 

پس معلوم شد مقصر آقای استاد ریاضی بود که چون ظاهرا با قیافه من مشکل داره به محض ورود به کلاس بم گفت بیا جلو بشین!

 

 


با بچه های انجمن تصمیم گرفتیم بریم از نمایشگاه زیست شناسی که تو یه دانشگاه دیگه یود و بچه های دانشگاه ما از جمله رها هم غرفه داشتن بازدید کنیم. کلا 8 نفر بودیم 6 تا دختر 2 تا پسر. دو تا آژانس گرفتیم و رفتیم. جلو نمایشگاه به محض اینکه از ماشین پیاده شدیم آقای دبیر نمایشگاه و دیدیم که به سرعت خودش و زودتر از ما رسونده بود تا همون جلوی دانشگاه به ما درس اخلاق بده!

 

آقای دبیر : شما چرا با دخترا تو یه ماشین اومدید؟!!!

 

 

این اتفاقات ساده و این برداشت های غلط از طرف بعضیا که انتظار کاملا بر عکسی ازشون دارم  چنان میرن رو اعصاب که آدم و به فکر ........................................(اگه گفتی به فکر چی!)

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/10/02ساعت 23:33  توسط سامان  |