؟
یا واقعا تموم شدم؟
نمیدونم...
THE END OF ME
دل نوشته های سامان
اگر سكوت ِ اين گستره ي بي ستاره مجالي دهد،
مي خواهم بگويم : ســـلام!

اگر دلواپسي ِ آن همه ترانه ي بي تعبير مهلتي دهد،
مي خواهم از بي پناهي ِ پروانه ها برايت بگويم!
از كوچه هاي بي چراغ!
از اين حصار ِ هر ور ِ ديوار!
از اين ترانه ي تار...
مدتي بود كه دست و دلم به تدارك ِ ترانه نمي رفت!
كم كم اين حكايت ِ ديده و دل،
كه ورد ِ زبان ِ كوچه نشينان است،
باورم شده بود!
باورم شده بود،
كه ديگر صداي تو را در سكوت ِ تنهايي نخواهم شنيد!
راستي در اين هفته هاي بي ترانه كجا بودي؟
كجا بودي كه صداي من و اين دفتر ِ سفيد،
به گوشت نمي رسيد؟
تمام دامنه ي دريا را گشتم تا پيدايت كردم!
آخر اين رسم و روال ِ رفاقت است،
كه در نيمه راه ِ رؤيا رهايم كني؟
مي دانم!
تمام اهالي اين حوالي ، گهگاه عاشق مي شوند!
اما شمار ِ آنهايي كه عاشق مي مانند،
از انگشتان ِ دست بيشتر نيست!
مي ترسيدم - خداي نكرده ! -
آنقدر در غربت ِ گريه هايم بمانم،
تا از سكوي سرودن ِ تصويرت سقوط كنم!
اما آمدي!
همراه هميشه ي نجات و نجابت!
حالا دستهايت را به عنوان امـانــت به من بده!
برام دعا کنید! خیلی! فقط میخوام فکرم آزاد شه! حداقل برای ۱۵ روز!
دایم پرنده اند به هر بام و بر دلی دیگر به بام خانه ما سر نمی زنند
پنداشتند همچو درختی تكیده ام سنگی از آن به شاخه بی بر نمی زنند
چرخد نظام كار به دوران به سیم و زر دستی به كار مضطر بی زر نمی زنند
یا رب چه شد گروه طبیبان شهر ما سر بر من فتاده به بستر نمی زنند
یاران چرا كه لاله غداران روزگار تیر نگه به قلب مكدر نمی زنند
دستی برم به زلف سمن سا كه عاشقان چنگی چو من به زلف معنبر نمی زنند
بر مدعی بگو كه ستیزد ز روبرو مردان زپشت حربه و خنجر نمی زنند
با من مجنگ جان برادر كه عاقلان اندوده پیش مهر منور نمی زنند
من رندم و قلندر و مفلس در این دیار دزدان راه ره به قلندر نمی زنند
جور و ستم گرفته سراسر جهان ما یا رب چه شد كه حد به ستمگر نمی زنند
مردم دریغ مرده پرستند شهریار كاندر حیات سر به هنرور نمی زنند