تبليغاتX
تنهاتر از سکوت تشنه تر از خورشید

تنهاتر از سکوت تشنه تر از خورشید

دل نوشته های سامان

..::یه دوست ارومیه ای::...

خواهر یکی از دوستام یه دفتر بهم داد به اسم صندلی داغ که توش ۶۴ تا سوال بود.

یکی از سوالاش این بود. با معرفترین کسی که تا حالا دیدی کیه و معرفت چیه؟

و من بی اختیار نوشتم:

یه دوست ارومیه ای ...

برای گفتن خوبیهای تو یه عالم کوچیکه یک دنیا کمه

نمیشه از تو گذشت به سادگی تو که خوبیات به قد عالمه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/12/08ساعت 15:39  توسط سامان  | 

بی دلیل !!!

اين روزها كه ميگذرد تنهاتر ميشوم انگار ...
منتظر ميشوم ...دل دل ميكنم .....دلتنگ ميشوم و بي قرار ..!
مي گردم ... مي گردم در پي گمشده اي كه با من هست و نيست ...
اين روزها عاشق ميشوم بي دليل ... بي دليل ...
دوستش ميدارم بي آنكه دوستم بدارد ... بي دليل ...بي دليل ....
اين روزها چه هوايي دارم !!!
اين روزها...كه روزهاي تنهايي ست ....تنهايي !تنهايي !

اين بار خداحافظ اما به اميد ديدار ......

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/11/05ساعت 9:46  توسط سامان  | 

::هی بی احتیاط قلب شکستنی است::

یادمه مدتها پیش دستم شکست طی یک عملیات متهورانه! 12 ساله بودم از یک بلندی پرت شدم و دست چپم شکست....چند ساعتی اصلا نمی فهمیدم چی شده! می دونستم دستم اشکالی پیدا کرده قرمز شده ورم کرده درد داره اما حس می کردم این درد گذراست ،شوخیه و الان هست که خوب بشم اما هر لحظه درد بیشتر شد. وقتی پیش دکتر رفتم و دستم گچ گرفته شد تازه باورم شد که انگار چیزی شده اما فکر می کردم چیز مهمی نباید باشه!دست چپم هست تو گچ هم باشه اشکال نداره اما ...هر روز بیشتر و بیشتر دلم برای دست بدون گچم تنگ میشد بیشتر بیشتر بیشتر تا بالاخره گچ دستم باز شد اما دستم قدرت کمی داشت باید چند جلسه فیزیوتراپی میشدم باز تو جلسات فیزیوتراپی هم درد داشتم بعضی مواقع دردش از زمان شکستن دستم هم بیشتر بود یک بار ماساژبرقی جیغم رو به آسمون برد و تازه دقیق فهمیدم درد شکستگی چیه! دستم خوب شد ظاهرش عالی بود شیک ،کشیده ،زیبا هم مختصر دردی داشت وسالها طول کشید اون مختصر دردو بی جونیش کم کم رفع شد.گفتم رفع شد؟! نه رفع نشد حالا هم بعضی مواقع کابوس اون شکستگی میاد سراغم .می بینم که دستم شکسته و من باز باید اون درد رو تحمل کنم ..از خواب می پرم و با ترس به دستم نگاه می کنم ...هر وقت تو خیابون موتورسوار بی فکری ناگهان جلوم ظاهر می شه اون کابوس میاد سراغم...که ای وای نکنه...هر وقت روی بلندی می ایستم شکسته شدن دستم یادم میاد و ناگهان ترس سر و پای وجودم رو می گیره! هر کدوم از شما ممکنه تجربه مشابه این داشته باشید چیزی که ترسی مبهم تو وجودتون گذاشته که حتی وقتی انکارش می کنید باش می جنگید مستانه بتون قهقه میزنه که یعنی من هستم!!!؟؟؟ یک خاطره از یک درد تمام شده... چندتا ازاین ترسها رو روزگار و آدمهاش بهتون هدیه دادند... تا حالا بش فکر کردید؟ حالا با توجه با قضایای فوق لطفا شما این مسئله رو حل کنید. حالا وقتی قلبی بی گناه رو می شکونند(فرق نمیکنه کی پدر مادر برادر خواهر دوست عشق نامزد همسر و...)...وقتی جایی نیست که اون قلب رو گچ بگیرند ...وقتی جایی نیست که اون قلب رو فیزیوتراپی بدند ...وقتی جایی نیست که ماساژ برقی بگیره...وقتی رگبار طعنه و تنهایی و ترس اون قلب رو احاطه کرده...
 
وقتی همه دکترنماهایی که برای مداوای اون قلب اومدندگرگهای گرسنه ای هستند که به دندان کشیدن اون قلب حتی برای لحظاتی آرزوشون هست...
 
وقتی اون قلب زیر ماسک پسر شجاع قایم شده و می خواد زورو باشه...! چه جور میشه اون قلب رو راست و ریست کرد؟ خاطره ای که از شکستن قلب تو دل آدم می مونه چه اثراتی داره؟ "توجه" روباه مکار و گربه نره حق جواب دادن ندارند! پینوکیو تو هم حق نداری امتحان بدی چون همیشه با جوابات گند میزنی! امتحان جزوه باز هست چون بی شک هیچ جا جوابی براش نیست... آهای آقا "شایدم خانوم" گرگه اینجا بالماسکه نیست که با ماسک فرشته مهربون اومدی...ا ببخشید فرشته خانم شما هستید نیمدونم چرااین روزا تشخیص شما از آقا گرگه اینقدر سخت شده!!!
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/05/02ساعت 14:28  توسط سامان  | 

::لالایی بی لالایی::

دلم مثل دل شب گرفته است. میدانم مى‌بارد ولى كاش پيش از اينكه شب سر بشود ببارد تا جلوى آنهمه چشم  كه فردا نگاهم مى‌كنند بغضم نتركد...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1385/03/07ساعت 3:28  توسط سامان  | 

بیا بی وفا بشیم!

            

عزیزم سلام یه چیزی بیا بی وفا بشیم

دوست دارم که ما یه جور از هم جدا بشیم

فکرشو کردم و گفتم واسه چی دیوونه شیم

بهتره ما هم مثل تموم عاقلا بشیم

میدونی دیدم نمیشه من و تو با هم باشیم

هر کدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم

ما دو تا اسیر همدیگه شدیم یه جور بد

کاش فراموش کنیم و از دست هم رها بشیم

دور شدیم از حرفای روزای آشناییمون

سخته اما بیا باز مثل غریبه ها بشیم

ستاره خواستم بچینم دیگه دستم نرسید

ما باید نزدیکتر از این به ستاره ها بشیم

یه چیزی مثل یه شک من و رها نمی کنه

بیا امشب و من و تو غرق دعا بشیم

فکرشو کردی دیگه خدا ما رو دوست نداره

بیا باز بنده های عزیز واسه خدا بشیم

خواستم امتحان کنم تو رو ببینم چی میگی

بیا به هر چی که بود تو شعر بی اعتنا بشیم

JUST FOR

you!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/09/15ساعت 23:40  توسط سامان  | 

بهر روزی

گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند

                                   طبیبان جمله خلق را رنجور می خواهند

تمام مرده شورا راضیند بر مرگ انسانها

                                بنازم طاربان را خلق را مسرور می سازند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/04/15ساعت 18:30  توسط سامان  | 

عفت فروشی

شبی مست می گذشتم از در ویرانه ای

چشم مستم افتاد ناگهان به درب خانه ای

پدری کور و فلج افتاده است در گوشه ای

مادر مات و پریشان همچونان پروانه ای

پسرک از سوز سرما می زند دندان به لب

دخترک مشغول عیش و نوش با بیگانه ای

پس از آن سوگند خوردم تا که مست

پای مگذارم به درب خانه ای

تا که بیند چشم مستم

دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای

+ نوشته شده در  دوشنبه 1384/04/13ساعت 10:18  توسط سامان  | 

قصر یخی

کلبه ای کاهگلی با سقفی سفالی باصفا بود ولی افسوس جای تو در این کلبه خالیست. افسوس جای کسی در این کلبه خالی است که هر گلی پیش رویش خار جلوه می دهد. زندانی غرور، تنتها راهبه معبد یخ زده. امپراطور قصر یخی نفرینت نمی کنم. چون در نهایت از غرور تو شگفتی را آموختم/.

نه به خاطر اتفاق، نه به خاطر حماسه، نه به خاطر باران، به خاطر قطره ای اشک روشن تر از چشمان تو، به خاطر یقین کوچکت که انسان این دنیاییست. نه به خاطر شاهراههای دور دست فقط به خاطر تک جاده ای که مرا به تو می رساند دوستت دارم...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/04/12ساعت 11:50  توسط سامان  | 

کوچ

به نام خالق عالم که شاهد قضیه است

می خواهم به جایی بروم که گستره دفتر عشق به اندازه دریا باشه ، می خواهم به جایی بروم که عشق ورزیدن نسبت به دوستان را دوستان یک وظیفه بدانند ، در شبهای تاریک تنهایی که آواز چلچله های رو به خاموشی گذاشته ، شعر دوست داشتنی و زیبای عشق فضای دلنشین کوچه ها را عطر آگین می کنه. اگر دلهایمان را پاک کنیم می توانیم مثل باران بی ریا باشیم و زندگی را زیبا و بی ریا از پنجره عشق بنگریم.

آنجاییکه قلب طلوع می کند، آنجاییکه چراغی روشن می شود، آنجایی که مهری در قلبها جای می گیرد، در آنجاست که دوستی پدید می آید. آن هنگام که مرغک بی نوا با نوای شور انگیز احساسات خود را تعبیر می کند. مرا به یاد بیاور که برای دیدن تو قلبم به تپش می افتد.

شهر من اون شهر دیگه است

ستاره هاش رنگ دیگه است

خورشید و ماهش آشناست

اونجا یه دنیای دیگه است

+ نوشته شده در  شنبه 1384/04/11ساعت 19:13  توسط سامان  |