..::یه دوست ارومیه ای::...
یکی از سوالاش این بود. با معرفترین کسی که تا حالا دیدی کیه و معرفت چیه؟
و من بی اختیار نوشتم:
یه دوست ارومیه ای ...
برای گفتن خوبیهای تو یه عالم کوچیکه یک دنیا کمه
نمیشه از تو گذشت به سادگی تو که خوبیات به قد عالمه...
دل نوشته های سامان
یکی از سوالاش این بود. با معرفترین کسی که تا حالا دیدی کیه و معرفت چیه؟
و من بی اختیار نوشتم:
یه دوست ارومیه ای ...
برای گفتن خوبیهای تو یه عالم کوچیکه یک دنیا کمه
نمیشه از تو گذشت به سادگی تو که خوبیات به قد عالمه...
اين روزها كه ميگذرد
تنهاتر ميشوم انگار ...
منتظر ميشوم ...دل دل ميكنم .....دلتنگ ميشوم و بي قرار
..!
مي گردم ... مي گردم در پي گمشده اي كه با من هست و نيست ...
اين روزها
عاشق ميشوم بي دليل ... بي دليل ...
دوستش ميدارم بي آنكه دوستم بدارد ... بي
دليل ...بي دليل ....
اين روزها چه هوايي دارم !!!
اين روزها...كه روزهاي
تنهايي ست ....تنهايي !تنهايي !
اين بار خداحافظ اما به اميد ديدار
......
دلم مثل دل شب گرفته است. میدانم مىبارد ولى كاش پيش از اينكه شب سر بشود ببارد تا جلوى آنهمه چشم كه فردا نگاهم مىكنند بغضم نتركد...

عزیزم سلام یه چیزی بیا بی وفا بشیم
دوست دارم که ما یه جور از هم جدا بشیم
فکرشو کردم و گفتم واسه چی دیوونه شیم
بهتره ما هم مثل تموم عاقلا بشیم
میدونی دیدم نمیشه من و تو با هم باشیم
هر کدوم باید بریم دوباره مبتلا بشیم
ما دو تا اسیر همدیگه شدیم یه جور بد
کاش فراموش کنیم و از دست هم رها بشیم
دور شدیم از حرفای روزای آشناییمون
سخته اما بیا باز مثل غریبه ها بشیم
ستاره خواستم بچینم دیگه دستم نرسید
ما باید نزدیکتر از این به ستاره ها بشیم
یه چیزی مثل یه شک من و رها نمی کنه
بیا امشب و من و تو غرق دعا بشیم
فکرشو کردی دیگه خدا ما رو دوست نداره
بیا باز بنده های عزیز واسه خدا بشیم
خواستم امتحان کنم تو رو ببینم چی میگی
بیا به هر چی که بود تو شعر بی اعتنا بشیم![]()
JUST FOR

گدایان بهر روزی طفل خود را کور می خواهند
طبیبان جمله خلق را رنجور می خواهند
تمام مرده شورا راضیند بر مرگ انسانها
بنازم طاربان را خلق را مسرور می سازند
شبی مست می گذشتم از در ویرانه ای
چشم مستم افتاد ناگهان به درب خانه ای
پدری کور و فلج افتاده است در گوشه ای
مادر مات و پریشان همچونان پروانه ای
پسرک از سوز سرما می زند دندان به لب
دخترک مشغول عیش و نوش با بیگانه ای
پس از آن سوگند خوردم تا که مست
پای مگذارم به درب خانه ای
تا که بیند چشم مستم
دختری عفت فروشد بهر نان خانه ای
کلبه ای کاهگلی با سقفی سفالی باصفا بود ولی افسوس جای تو در این کلبه خالیست. افسوس جای کسی در این کلبه خالی است که هر گلی پیش رویش خار جلوه می دهد. زندانی غرور، تنتها راهبه معبد یخ زده. امپراطور قصر یخی نفرینت نمی کنم. چون در نهایت از غرور تو شگفتی را آموختم/.
نه به خاطر اتفاق، نه به خاطر حماسه، نه به خاطر باران، به خاطر قطره ای اشک روشن تر از چشمان تو، به خاطر یقین کوچکت که انسان این دنیاییست. نه به خاطر شاهراههای دور دست فقط به خاطر تک جاده ای که مرا به تو می رساند
دوستت دارم...به نام خالق عالم که شاهد قضیه است
می خواهم به جایی بروم که گستره دفتر عشق به اندازه دریا باشه ، می خواهم به جایی بروم که عشق ورزیدن نسبت به دوستان را دوستان یک وظیفه بدانند ، در شبهای تاریک تنهایی که آواز چلچله های رو به خاموشی گذاشته ، شعر دوست داشتنی و زیبای عشق فضای دلنشین کوچه ها را عطر آگین می کنه. اگر دلهایمان را پاک کنیم می توانیم مثل باران بی ریا باشیم و زندگی را زیبا و بی ریا از پنجره عشق بنگریم
.آنجاییکه قلب طلوع می کند، آنجاییکه چراغی روشن می شود، آنجایی که مهری در قلبها جای می گیرد، در آنجاست که دوستی پدید می آید. آن هنگام که مرغک بی نوا با نوای شور انگیز احساسات خود را تعبیر می کند. مرا به یاد بیاور که برای دیدن تو قلبم به تپش می افتد
.شهر من اون شهر دیگه است
ستاره هاش رنگ دیگه است
خورشید و ماهش آشناست
اونجا یه دنیای دیگه است