تبليغاتX
تنهاتر از سکوت تشنه تر از خورشید

تنهاتر از سکوت تشنه تر از خورشید

دل نوشته های سامان

عنوان مطلب : :-?

سلام!

 

من برگشتم! بمیرم برا خودم که دل هیچ کدومتون برام تنگ نشده بود! ولی نه یکی دو تا از با معرفتها دلشون برام تنگ شده بود! نمیدونید چه حالی میده آدم از مسافرت برگرده و ببینه یکی کامنت گذاشته که جات خیلی خالیه! یکی هم ایمیل زده که دلم برات تنگ شده ... مواظب خودت باش که اید..... نگیری. خداییش اگه بدونید من چقدر لاو یو!

 

چند پست آخرم به قول بعضیا خیلی یه جوری بود...یکی از دوستام  میگفت وبت و هک میکنم که دیگه این مزخرفات و ننویسی! میگه آخه چرا از غم و قلب شکسته و نامردی مینویسی! دوست عزیز من یه نگاهی به عنوان وبلاگ بکن! اون بالا نوشته دل نوشته های سامان... یعنی هر چی تو دلم باشه رو مینویسم...اصلا تنها وقتی که خودم هستم و نقش بازی نمی کنم و ماسک خوشی و شادی و بی خیالی بر چهره ام نمیزنم از خودم راضی هستم و احساس آرامش می کنم.هر وقت اومدم توی این وبلاگ که چهار دیواری اختیاری من است! دو خط  درد و دل کنم فوراْ چند تا از دوستام ریختن سرم و گفتن : چرا ناراحتی؟ چی شده مگه؟ بی خیال بابا! برو این چیزهایی که نوشتی را پاک کن ! یک جور دیگه بنویس ...آخه چرا نمیذارید خودم باشم و بنویسم ؟ مگه شما از مشکلات من خبر دارید که این حرفها را میزنید؟ دیگه خسته شدم.میخوام به هر قیمتی شده خودم باشم و با نوشتن به خود آگاهی برسم. میخوام سامانی باشم که هستم نه سامانی که شما قرار است بپسندید! توی خونه که کسی نیست من باهاش حرف بزنم یک نفر یار صمیمی و یک دل هم که ندارم ! پس میخوام اینجا بنویسم و از شما هم برای نوشتن اجازه نمیگیرم و دیگه به حرفها و گوشه کنایه هاتون گوش نمیدم! تمام!

البته منظورم این نیست که به نظرهاتون اهمیت نمیدم!

 

بگذریم! چند روز پیش کتاب جاناتان مرغ دریایی اثر زیبای ریچارد باخ رو به پیشنهاد یکی از دوستام خوندم. واقعا کتاب زیبایی بود. شخصیت اول کتاب " جاناتان " شخصیت خیلی جالبی بود برام... شخصیتی که شبیه به اون تو دنیای واقعی خیلی کم پیدا میشه!

یه قسمت از کتاب و براتون مینوی..... نه کپی میکنم یکی از دوستان قبلا زحمتش و کشیده

حکایت این کتاب حکایت اندیشه های شورانگیزی است که دیگران نمی توانند درک کنند، شخصیت اول کتاب مرغی است به نام "جاناتان"، که از همان آغاز انزوا و تنهائی غریبش را می بینیم، آنجا که مرغان دریایی، صبحگاه، در حال جدال بر سر تکه ای به پرواز در آمده بودند و جاناتان، رنج گرسنگی را برخود هموار کرده، ترجیح می داد به تنهایی در دوردست ها –آنجا که نشانه ای از این تعلقات روزمره ندارد- پرواز کند، او در پی آنست که قابلیت های وجودش را کشف کند، پرواز از این منظر سمبلی است از حقیقت و وجود واقعی. او برای دست یابی به سرعت های بالا –و نهایتا" نزدیکی به ماهیت خویشتن خویش –نه تنها از سقوط و زمین خوردن هایش شرمسار نیست، بل، از این رنجها مغرور است و به آنها می بالد و این مفهم عالی را در ذهن متبادر می کند:

"از رنج کشیدن باید مغرور بود،  هر رنجی نشانه ای و خاطره ای از مقام والای ماست. در زندگی جاناتان یک هدف ارزشی ناب داشت و آن عشق به پریدن بود، او به پرواز عشق می ورزید، چرا که وجودش بود و در ذهن والا و تکامل یافته اش، خلاء پرواز در سرعت های بالا، به معنای ننگ و بی حرمتی بود. جاناتان از لحاظ عقیدتی با اطرافیانش درتضاد و تقابل است، او برای پرواز در نهایت سرعت از دانستن و تجربه باکی ندارد و این معماها را یکی یکی زا صافی تجربه اش می گذراند، ولی شکست های پی در پی در آزمون هایش، او را به مرز دودلی و شکاکیت ناشی از سرخوردگی این شکست سوق می دهد....

 

جاناتان درمی یابد که باید از دلبستگی ها و وابستگی ها رها شود، باید تنها سفر کند. پس به سوی صخره های دوردست پرمی گشاید. رنج درونی جاناتان تنها به خاطر انزوایش نبود، او از این حقیقت درد می کشید که مرغان دیگر از باورداشتن به پرواز شکوهمند، خودداری کرده بودند، آنها می خواستند چشمان شان را بگشایند و راستی را ببینند...

او می کوشید برای دخول از دروازه جاودانگی، از مفهومی به نام بهشت کمک بگیرد. جاناتان می داند در بهشت نباید مرزی وجود داشته باشد، پس می کوشد از طریق دیدگاه های نو، افکار تازه و پرسش های نو این ناکجا آباد را کشف کند. در دنیای جدیدش –که هنوز بهشتش نیست- با دنیایی از ناشناخته های زمینی روبرو می شود...

چند بار بایستی زندگی کرده باشیم؟ یک هزار زندگی جان، ده هزار! و آنگاه یکصد زندگی دیگر تا این که فراگیریم چیزی به نام کمال وجود دارد و از نو یکصد زندگی دیگر تا این که درباره ی هدف زندگی مان که رسیدن به کمال ونشان دادن آن ست صاحب اندیشه شویم...

جاناتان در می یابد که مکان و زمانی به نام بهشت وجود ندارد، در می یابد بهشت یعنی کامل شدن و هنگامی به لمس کردن بهشت خواهد رسید که به لمس سرعت کامل دست یابد و این پرواز با سرعت یک هزار و یک میلیون کیلومتر در ساعت نیست. زیرا هر عددی محدودیت است و کمال محدودیتی ندارد، جاناتان در می یابد: سرعت کامل یعنی حضور در آنجا و پریدن با سرعت تفکر.

برای رسیدن به این مهم او باید باور داشته باشد که طبیعت راستین او در حد کمال یافته ای، مانند یک عدد نانوشته در هر مکانی، هم اکنون در فضا و زمان موجودیت دارد...

 

"من به آنچه که آن ها می گویند، اهمیتی نمی دهم. در پرواز به غیر از رفتن از یک مکان به مکان دیگر ارزش بیشتری نهفته است! یک...پشه هم این کار را انجام
می دهد...آیا آنها کورند؟ نمی توانند ببینند؟...."

"تنها قانون واقعی آن است که به آزادی منتهی شود، قانون دیگری وجود ندارد."

 

                                                

                                                                                     

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/05/10ساعت 19:53  توسط سامان  | 

::یادش به خیر بهارمون::

سلام!
باز یه شب دیگه و من و تاریکی و سکوت و انتظار...
باور می کنید من اونقدر عاشق سپیده دم هستم که بعضی وقتها میترسم بخوابم و نتونم به موقع بیدار بشم و یه سپیده دم و از دست بدم...(خوب باورتون نشه)

مخصوصا الان که دیگه درس هم ندارم و هیچ کس بهم گیر نمیده که، زود بخواب، کم بشین پای نت، زود بیدار شو کم با تلفن حرف بزن و صد تا گیر دیگه...

الان میدونید چه آهنگی و گوش میدم؟:

دوباره دل هوای با تو بودن کرده
                                                         نگو این دل دوری عشقت و باور کرده
دل من خسته از این دست به دعاها بردن
                                                         همه آرزوهام با رفتن تو مردن
حالا من یه آرزو دارم تو سینه
                                                         که دوباره چشم من تو را ببینه

خوب چرا من این و گفتم؟؟؟!!!

راستی وبلاگم یک ساله شده! الان دقیقا یک سال و بیست روزشه! یادش به خیر پارسال این موقع چه حالی داشتم! هر ساعت میومدم ببینم کسی نظر داده یا نه...

یادش به خیر اولین پستم:

به نام خالق عالم که شاهد قضیه است

می خواهم به جایی بروم که گستره دفتر عشق به اندازه دریا باشد

یادش به خیر اولین کامنتم

نويسنده: علی بیات شنبه 11 تير1384 ساعت: 19:42


به نام خدا شما رو لینک کردم تو ام منو لینک کنhttp://bayat.blogfa.com

که هیچ وقتم لینکش نکردم!

یادش به خیر وبلاگ "تنها اما" که همزاد وبلاگ من بود ولی الان ....

 دوست ناشناس اما شناس من خیلی دلم برای نوشته هات تنگ شده کاش دوباره برگردی.

یاد اون روزی به خیر که دخترک آسمان آبی بهم پی ام داد و یک کد جاوا ازم خواست!
یادت میاد فاطمه؟  اصلا فکرش و نمی کردم که این دختر کوچولو (تقصیره آیدیت بود) که اومد یه کد گرقت و رفت یه روز بشه آبجیم و محرم اسرارم!!!؟؟؟

یاد اون روزها به خیر که هر روز میرفتم وبلاگ سیمرغ و نوشته های زیباش و میخوندم...

یادت میاد مطهره اولین کامنتم و؟؟؟!!!

یادمه برا اینکه کامنت جمع کنم رفتم به قسمت وبلاگهای به روز شده بلاگفا تا تو یکی از وبلاگها که تازه به روز شده کامنت بذارم که وبلاگ سیمرغ و دیدم رفتم تو!

یه پست زده بود با عنوان "امید" که فقط یه عکس داشت...

میدونید من اگه اون لحظه به جای وبلاگ سیمرغ به یه وب دیگه میرفتم چی میشد؟؟؟؟

اگه به یک وب دیگه میرفتم الان دیگه آبجی مطهرم و نداشتم.

یاد همه دوستهایی هم که اون موقع میومدن وبم کامنت میذاشتن ولی الان دیگه نیستن به خیر...

خلاصه من از تابستون پارسال خیلی خاطره دارم... تقریبا با همه ی دوستهای وبلاگم هم تابستون پارسال آشنا شدم به جز داداش رضا که 10 اسفند (روز تولدم) باهاش آشنا شدم!

میگم رضا اگه کامنت ترکی برا مرتضی نمیذاشتی الان ما همدیگرو نمیشناختیما! پس ایول به زبون مادریمون!

نمیدونم الان چی بنویسم یعنی حرفهام تموم شد

راستی همتون و دوست دارم، نمیدونم چرا این روزها خیلی کم از این جمله استفاده  می کنیم، نمیدونم چرا گفتن این جمله برامون افت داره، نمیدونم چرا این روزها اینقدر از هم دوریم، نمی دونم چرا دیگه از دلهای هم بی خبریم، نمی دونم چرا الان دلم گرفته، نمی دونم چرا الان دارم چرت و پرت مینویسم...

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/04/30ساعت 3:56  توسط سامان  | 

::جلفا::

 

 

سلام به همه عزیزانم!

امیدوارم آخرین چهارشنبه سال به همتون خوش گذشته باشه!

الان من تو شهر جلفا در شمال استان آذربایجان شرقی و ساحل رود ارس هستم. شهری که توش به دنیا اومدم. شهری که من بیشتر از همه جای دنیا دوستش دارم! ولی متاسفانه چندین ساله که از این شهر دورم! یه شهر توریستی خیلی کوچولو با مردم بی نهایت دوست داشتنی و صمیمی. یه شهر مستطیلی شکل که شاید باورتون نشه ولی عرضش کمتر از 1 کیلومتره و طولش بیشتر از 4 کیلومتر نیست! با 3 خیابان طولی که 2 تا کمربندی شهر و یکی درست وسط این دو تا و خیابانهای کوچیکی که این 3 تا خیابان و بهم وصل میکنن کاملا به صورت شطرنجی! و نه از سرازیری و سربالایی خبری هست و نه خیابان بن بست و نه رو گذر و زیز گذر! یه شهر خیلی فانتزی و تر و تمیز!

 

                                                  

 

یه چند تا عکس از نقاط دیدنی و توریستی جلفا را براتون گذاشتم که حتما ببینید!

 

زیباترین آبشار ایران! آبشار آسیاب خرابه

 

                                 

 

کناره رودخانه ارس و دره زيباي آن به طول 128 کيلومتر با چشم انداز هاي زيبا و ديدنی جلوه ای از شکوه و عظمت اين رودخانه را به نمايش ميگذارد.

 

 

کلیسای سنت استبانوس. کلیسا به این خوشگلی تا حالا دیدی!

 

برای اطلاع بیشتر از نقاط دیدنی جلفا میتونید اینجا کلیک کنید!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1384/12/24ساعت 0:24  توسط سامان  | 

.::ضد حال یعنی::.

          ♥♥♥♥♥♥♥♥♥♥

ضد حال یعنی وقتی داری با دوستت چت می کنی  sign out بشی و یاهو این پیام و بده!You have been signed out because you signed in on a different computer or device. * 

ضد حال یعنی کامپیوترت هنگ کنه و وقتی  ctr + alt + delete را می گیری این error  را بده Hossein Hacker **

ضد حال یعنی ساعت 6 صبح دوستت بهت زنگ بزنه و از خواب ناز بیدارت کنه و بگه اکانت داری! ***

 ضد حال یعنی تو دستشوی آدم و برق بگیره! (حالا چرا و چه جوریش بمونه!) ****

 

ضد حال یعنی جلوی دختر همسایه کلی افه بیای که اند کامپیوتری و به جای نصب کردن یه برنامه تو کامپیوترش کاری کنی که مجبور بشه کامپیوتر و اف دیسک کنه! *****

 

ضد حال یعنی تا این موقع شب آدم نتونه بخوابه! ******

 

 


*من که میدونم تو کی هستی ولی اشکال نداره حال کن برا خودت!

 

**با حسین (دوستم!) تو کافی نت بودیم. من داشتم برا خودم چت میکردم حسینم داشت آخرین ویروسهایی که کشف کرده بود و تو کامپیوتر کافی نت آزمایش میکرد. خلاصه یه بلایی سر این پی سی آورد که بد جوری هنگ کرد. چون آیدی من آنلاین بود و وبکم دوستمم باز مونده بود. نتونستیم بی خیال شیم و بریم به همین خاطر طرف و صدا کردیم که گفتیم چی به چیه. اونم اومد alt + ctr +delete و که گرفت کامپیوتر این error  و داد Hossein Hacker  

 

***حالا تصور کنید حاله خودش چقدر گرفته شد وقتی من گفتم نه!

 

****

 

*****بد تر اینکه بفهمی یکی از پسرای همسایه کامش و اف دیسک کرده و اون برنامه را هم نصب کرده!

 

******و حوصله درس خوندن هم مثل همیشه نباشه!

 

*نتـــــــــــــــــایـج*

اخلاقی: هکر بودن اصلا کار خوبی نیست!

سوپر اخلاقی: هکر جماعت آدم بشو نیستن!

انسانی: پسر همسایه ای که خیلی حالیش باشه نباید وجود داشته باشه!

حیوانی: موش حیوان کثیفی است (ستاد مبازه با حشرات موزی)

 

به تقلید از آبجی مطهره نوشتم!!!

 

 For MOTAHAREH 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1384/12/16ساعت 1:45  توسط سامان  |